![]() |
![]() |
|
| تقدیم به عاشقان |
|
۱.به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد.... به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد.... به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد.... به دلت بياموزاگه روزي تنها ماندطلب عشق زهربي سرو پايي نکند .... توسط کسی ساخته میشود که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظه ها رو براش ساخته ... . 3.امروز که محتاج تو هستم ، جای تو خالیست ؛ فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست ... در این خانه کسی نیست .... 4. ثانیه ها چه نامردن .... گفته بودن که بر میگردن ... بر نگشتن . پس از رفتنشون بی جهت عقربه ها میگردن .... به اندازه تمام وجودت دوستت دارم چون می دانم وجودت بسیار بزرگه |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19 توسط حسن عبدالهی |
|
|
من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم هر چند معصو می هرچند گفتم عاشقت هستم هرچند تو هم گفتی دوستم داری و هرچند حرفهایت ذره ایی بوی ریا نمیداد هرچند و هر چند ....اما اما باز هم نتوانم به سیاهی چشمانت به ین راه بی انتهای تاریک که مملو از ستاره های سرابیست سفر کنم چه تضمینی است مرا؟ به من بگو چه تضمینی است مرا که جان من و عشقم اخر سالم به ان نامعلوم برسد؟ اه شاید راه زنی در این راه تمام من که تمام توست را از من بگیرد یا جادو گری بد در کمین باشد که به سحرش به شک و تردیدم کشد و دیو غرورت به سراغم اید و ازارم دهد من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم من بدان جا سفر نمیکنم چشمها هیچ گاه دروغ نمیگویند من به سیاهی چشمانت که در ان خطر فریاد میزند سفر نمیکنم. سودا از مشهد باد وزیدن گرفت ... قطرات باران به صورتـم حمله ور شدند! اشکها غافلگیر شده بودند. چه زیبا بود جنگ اشک و باران. چه زیبا بود استقامت اشک در مقابل هجوم لشگر باران ...! |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛ بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم از من نگیر این لحظه های دلخوشی را نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ... یادت می آید حرفی را که زدی؛ گفتی می روم، گه گداری شاید به خوابت بیایم شاید در خواب، تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم لااقل همین وعده را برایم بگذار ... غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
خواب دیدم دوباره کودکیم را .... نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری سر کلاس های درس حاضر بودم ... معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام . چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ، با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد : بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟ و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است . ناخوداگاه پوزخندی زدم . معلم خشمگين مرا بيرون کرد و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد . مزه ٍ دردش زیر زبانم است ... مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده . می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ، اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند . نمی دانم ... نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ ! مثل تمام کلاس های ادبيات ... و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد . سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ... ... من چه می گویم ! هميشه همينطور است ، هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم . به کجا ؟ خدا می داند. نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ، هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ، شايد همانجا پرت می شوم . ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده . او هم به گمانم عاشق نبوده ست …. مثل من . هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود . اين جا نمی شود به کسی نزديک شد . آدم ها از دور دوست داشتنی ترند . حتی آدم هایی که اونقدر تنهان که به خدا فکر می کنن ... .............. صبح می شود و زندگی آغاز از خواب بيدار مي شوم خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ، لااقل راست تر از اين زندگی اند . ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم و نه چند سال بعدش را . چه فرقی می کند ، دنيا که عوض نمی شود . می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ... |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با یک دل غمگین به جهان شادی نیست
تا یک ده ویران بود ابادی نیست تادر همه جهان یکی زندان هست در هیچ کجای عالم ازادی نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
سرنوشت |
| پیوندها |
|
کافی نت ترنج آوا مسافر سنسیز محراب دل اسماعیل کدهای خفن جاوا عشق دوستی صفاو... حس غریب یه عشق داریوش |
|
RSS
|