تبليغاتX
سرنوشت
تقدیم به عاشقان
.بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن...

+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1385ساعت 14  توسط حسن عبدالهی | 

 

 

 

امشب تمام ستاره های آسمان گریه می کنند ..

امشب تمام مرغان آسمان اشک می ریزند ...

امشب اشکی از چشمی می ریزد ...

امشب قلبی می شکند و صدای شکستن آن به آسمان میرسد . 

 اما نمیدانم چرا به گوش او صدایی نمیرسد ... ؟ 

 من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم .. .

 نمی دانم خدائی هست ؟ اگر هست چه خدای خاموشی است ..

از این همه خاموشی دلم می گیرد و دوست دارم فریاد بکشم ...

آخر با که بگویم درد این قلب شکسته را ؟

 آخر با که بگویم که قلب من عاشق قلبی است که با سنگ بیابان فرقی ندارد ...

قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نیست ...

 دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بیندازد .

دلم می خواهد فریاد بزنم و به خدا بگویم " تو چطور میتوانی این همه نا عدالتی

 را ببینی و به صدا در نیایی ؟

مگر نه اینکه میگویند تو بخشنده ای پس گناهانم را ببخش ..

مگر نه اینکه میگویند تو رحیمی ؟ پس چرا به من رحم نمی کنی ؟

 پس رحمتت کجاست  ؟ 

خدایا به او بگو . به او بگو با تمام بدیهایت دوستت دارم ...

آری ... آری به او بگو باز هم دوستت خواهم داشت

باش:آری فقط باش

بودنت کافیست

که بودنت جانشین همه نبودنهاست

فقط باش تا همیشه که این تمام آرزوی من است

 ای کاش قلب سنگیت که درون سینه ات یخ بسته است

 ذره ای از قلب من خبر داشت و حس می کرد که چطور با تو

 یک رنگ و صادق بودم و

 

 من می بوسم قلب سنگی تو را که صادق بودی و

 با شهامت نمیخواستی و نمیخواهی با دروغ با من باشی ...

                              **********

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت 23  توسط حسن عبدالهی | 

به من نگوييد که ديگر اميدی نيست

به من نگوييد که امروز پايانی بود برای همه چيز

لحظه به لحظه زندگی برايم همچون مرگی شده

گويی ديرگاهی ست که نفس هايم را به شماره نشسته ام

شب هايم را با درد صبح شدن به سر می برم٬ای کاش هيچ وقت سپيده دم فرا نمی رسيد

تمام حرف ها ٬نصيحت ها برايم در ذهن همچون نسيمی شده که در لحظه اثرپذير است

به دنبال راهی برای فرارام٬فرار از دست اين آواهای هذيان وار

در ميان انبوهی از کابوس ها به دنبال درمانی می گردم تا سپيده دم را نبينم

چه دردناک است اينکه درد را حس کنی و ندانی آن درد چيست

روزها قهقهه سرمی دهم و سپيده دم اشک رادر وجودم خفه می کنم

خاطرات٬سخنان ٬حرف ها ٬همه و همه برايم همچون رويايی دوردست به نظر می رسد

من به دنبال نشان از خودی که ديرزمانی ست آن را گم کرده ام می گردم

گويی درمان را نابود ساخته اند

زمان برايم تا کدامين لحظه درد را می کوبد؟

                              **************

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت 23  توسط حسن عبدالهی | 

تنها با تو ، فقط با قلب تو ، بي تو زنداني است اين دنياي عاشقي با تو مي گويم درد دلم را در اين سكوت بي انتها مي گويم راز تنهايي ام را تا تنها صداي درد دل مرا گوش كني و در اين سكوت عاشقانه تنها درد دل مرا بشنوي و احساس كني

بگو عزيزم ، هر چه دل تنگت خواست به من بگو تا قلب عاشقم حرفهاي تو را درك كند لحظه هاي بي حوصله ، سر به زير ، سرها همه بر روي پا و دستها همه در بغل بگو درد دلت را عزيزم از همان خلوتي كه با خود گرفته اي!

كاش در كنارم بودي تا دست در دستانت بگذارم و سرت را بر روي شانه هايم ميگذاشتي و درد دلت را در گوشم زمزمه ميكردي 

 اما قطره اي از اشكهاي چشمانم بر روي گونه هايم اشكهايي از روي دلتنگي و غم دوري دلتنگي مرد هميشه تنها ، در گوشه اي از خلوتگاه خودش كه با خداي خودش درد دل ميكند اشك مي ريزد چقدر لحظه سردي است ، آروزي شانه هاي يارش را در آن لحظه ميكند آرزوي دو دست گرم را دارد كه دستان سردش را بگيرد

 آرزوي بوسه دارد ، آرزوي نوازش دارد خلوتگاهي خلوتر از گذشته ، چشماني خيستر از گذشته و دلي تنگ تر از گذشته عزيزم مي مانم در همين سكوت عاشقانه ام تا شايد روي صداي آن قدمهايت ، صداي نفسهايت اين سكوت خلوتگاه مرا بشكند و ما با هم در همين خلوت شبانه در كنار هم يه خلوتگاه پر از عشق داشته باشيم

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت 23  توسط حسن عبدالهی | 
 
کدهای خفن جاوا اسکریپت