![]() |
![]() |
|
| تقدیم به عاشقان |
|
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام و پلك چشمم هي ميپرد و كفشهايم هي جفت ميشوند و كور شوم اگر دروغ بگويم من خواب آن ستاره قرمز را وقتي كه خواب نبودم ديده ام كسي مي آيد كسي مي آيد كسي ديگر كسي بهتر كسي كه مثل هيچكس نيست ، مثل پدر نيست ، مثل انسي نيست ، مثل يحيي نيست ، مثل مادر نيست و مثل آنكسيست كه بايد باشد و قدش از درخت هاي خانه ي معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت امام زمان هم روشنتر و از برادر سيد جواد هم كه رفته است و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد و از خود سيد جواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد و اسمش آنچنانكه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند يا قاضي القضات است يا حاجت الحاجات است و ميتواند تمام حرف هاي سخت كتاب كلاس سوم را با چشم هاي بسته بخواند و ميتواند حتي هزار را بي آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد و ميتواند از مغازه ي سيد جواد ، هر چقدر كه لازم دارد ، جنس نسيه بگيرد و ميتواند كاري كند كه لامپ الله كه سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود آخ چرا من اينهمه كوچك هستم چقدر آفتاب زمستان تنبل است من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام كسي مي آيد كسي كه آمدنش را |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم تیر 1385ساعت 12 توسط حسن عبدالهی |
|
|
نگاهت ميتراود چون گل شبتاب صحرايي دلم را ميبرد با خود به سمت شهررويايي دلم پيکر تراش آرزوهاي تو ميگردد دران فرصت که مي افتد گذردرباغ تنهايي دران خلوت که با آواره گيهاي تو مي پيچم! ترا ميريسم از نيلوفر زيباي دريايي تنت را در حرير لاله هاي شعرمي پيچم نگاهت را به کاغذ مي کشم رنگين و سودايي سپس ابر بهاري ميکشم همسايهء خورشيد که ميريزد پس از باران گل سرخ اهورايي ***** ***** گل سرخ اهورا را بدور دامنت گيرم که روشنتر بتابي در غزلهايم تماشايي |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم تیر 1385ساعت 12 توسط حسن عبدالهی |
|
|
ای پرنده مهاجر ای پر از شهوت رفتن فاصله قد یه دنیاست بین دنیای من و تو تو فکر شاپرکها من فکر گلمونم تو بی عطر گل سرخ من حریص بوی نونم دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی نور دنیای من یه کیف دست روی سقف سرد یک گور من دارم تو ادمک ها می میرم تو برام از پریا قصه می گی من توی پیله وحشت می پوسم برام از خنده چرا قصه می گی
|
|
+ نوشته شده در
بیستم تیر 1385ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
افسوس ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم ان زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم وبعد برای انچه از دست رفته است اه می کشیم دلم گرفت از اسمون هم از زمین هم از زمون تو زندکیم چقدر غمه دلم گرفته از همه این روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی می گم من به زمین و اسمون دست رفاقت نمی دم دست رفاقت نمی دم دست رفاقت نمی دم امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم از این همه دربه دری تو قلب من قیامته چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته از این همه دربه دری به لب رسیده جون من به دا من نمی رسه خدای اسمون من دلم گرفت از اسمون هم از زمین هم از زمون تو زندکیم چقدر غمه دلم گرفته از همه این روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی می گم من به زمین و اسمون دست رفاقت نمی دم
دست رفاقت نمی دم دست رفاقت نمی دم |
|
+ نوشته شده در
هجدهم تیر 1385ساعت 18 توسط حسن عبدالهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با یک دل غمگین به جهان شادی نیست
تا یک ده ویران بود ابادی نیست تادر همه جهان یکی زندان هست در هیچ کجای عالم ازادی نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
سرنوشت |
| پیوندها |
|
کافی نت ترنج آوا مسافر سنسیز محراب دل اسماعیل کدهای خفن جاوا عشق دوستی صفاو... حس غریب یه عشق داریوش |
|
RSS
|