تبليغاتX
سرنوشت
تقدیم به عاشقان

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1385ساعت 14  توسط حسن عبدالهی | 
 

خسته دربه در شهر غمم

شبم از هر چی شبه سیاهتره

زندگی زندون سرد کینه هاست

رو دلم زخم هزار تا خنجره

چی می شد اون دستای ک

وچیک و گرم

رو سرم دست نوازش می کشید

چی می شد ت. خونه کوچیک من

غنچه های گل غم وا نمی شد

من هنوز دربه در شهر غمم

شبم از هر چی شبه سیاهتره

زندگی زندون سرد کینه هاست

رو دلم زخم هزار تا خنجره

 

  

مرگ امد اینک و راه نفس گرفت

کاین جهان هر چه داد به من باز پس گرفت

حال ای خدا کریم است مهربان و بخشنده؟

 

 

 

 

 

 

 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییت

مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از انچه بودم و هستم

دلم چون دفتر خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزیزانی که هم اواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

 

 

 

 

 

 

عاقبت ظلم تو رو یک روز تلافی می کنم

اشکامو پاک می کنم با دل تبانی می کنم

میاد اون روزی که تو قهر منو ببینی

چشماتو پاک بکنی حقیقتو خوب ببینی

میاد اون روزی که نامه هاتو پاره کنم

میاد اون روزی که من غم دلمو چاره کنم

اگه اون روز برسه من هم برات ناز می کنم

با غم و غصه و دردم تو رو دمساز می کنم

اگه دل تاب بیاره منم به اون روز می رسم

تو می خوای تا بتونی دل منو خون بکنی

با رفیقام بشینی منو تو دیوونه کنی

اما هر روز خوشی تنگ غروبی هم داره

شبهای سرد و سیاهصبح سپیدی هم داره

 

 

 

 

 

 

 

شب اغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود

شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود

شب بی تو شب بی من شب دلمرده های تنها بود

شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دل تنگی ما گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق م و تو هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه دیدم کوچ تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بود

به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من

سهم من جز شکستن من تو هجوم شب زخمیست

با پر و بال خاکی من شوق پرواز اخری نیست

بی تو باید دوباره بر گشت به شب سرد بی پناهی

سنگر وحشت من از من مرهم زخم پیرهن تو

واسه پیدا شدن تو ائینه جاده سبز گم شدن تو

بی تو باید دوباره گم شد تو غبار این تباهی

با من نیاز خاک زمین بود تا فتح ستاره مستی

اگر شکستم از تو شکستم اگر شکستی از خود شکستی

به دادم برس به دادم برس تو ای ناجی تبار من

به دادم برس به دادم برس توای قلب سوگوار من

 

 

 

 

 

 

رختخواب مرا مستانه بنداز

پیچ پیچ ته میخوانه بنداز

عزیزم سوزن دست تو بودم

میون پبجه و شصت تو بودم

نازنینم مه جبینم بخوابم بلکه در خوابت بینم

 

 یاد از ان روزی که بودی زهره یار من

دور از چشم رقیبان در کنار من

حالیا خالیست جایت ای نگار من

در شام تار من اخر کجایی زهره

یاد داری ان زهزه ان روزی که در سحرا

دست اندر دست هم گردش کنان تنها

راه می رفتیم و در بین شقایق ها

کوتاه دم ما را لطف صفای زهره

چون یقین کردی که در غمت گرفتارم

خود نکردی فکر اخر نازنین یارم

من هم چو تو دارم اخر خدایی زهره

بود هنگام غروب ان روز افق زیبا

ایستادی از برای دیدنش انجا

تکیه بر سینه ام دادی سر خود را

گفتی تو گفتن ها بس رازهایی زهره

 

 

 

 

 

 

 

می دونم یه روزی دل من می میره

خورشید عشقمون اون بالاها سایه می گیره

رنگ تاریکی گرفته قصه و افسانه من

ربگ شادی و رو ندیده این دل دیوانه من

اشک می ریزم روز و شب مثل ابر بهار

مونده از تو پیشم تار مویی یادگار

قلب من خاموش و غمگین مثل غروب بی ستاره

می گریم از دست جدایی مثل ابر پاره پاره

همچو مرغ پر شکسته تو قفس تنها نشسته

در غروب بی ترانه مانده ام بی اب و دانه

 

 

همی نالم که مادرم در برم نیست

صفای سایه او بر سرم نیست

مرا گر دولت عالم ببخشند

برابر با نگاه مادرم نیست

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1385ساعت 14  توسط حسن عبدالهی | 
 
کدهای خفن جاوا اسکریپت