تبليغاتX
سرنوشت -
تقدیم به عاشقان

من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم

هر چند معصو می هرچند گفتم عاشقت هستم هرچند تو هم گفتی دوستم داری

و هرچند  حرفهایت ذره ایی بوی ریا نمیداد هرچند و هر چند ....اما

اما باز هم نتوانم به سیاهی چشمانت

 به ین راه بی انتهای تاریک که مملو از ستاره های سرابیست سفر کنم

 چه تضمینی است مرا؟

 به من بگو چه تضمینی است مرا که جان من و عشقم اخر سالم به ان نامعلوم برسد؟

 اه شاید راه زنی در این راه تمام من که تمام توست را از من بگیرد

 یا جادو گری بد در کمین باشد که به سحرش به شک و تردیدم کشد

 و دیو غرورت به سراغم اید و ازارم دهد

 من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم

 من بدان جا سفر نمیکنم

 چشمها هیچ گاه دروغ نمیگویند

 من به سیاهی چشمانت که در ان خطر فریاد میزند سفر نمیکنم.

 

 سودا از مشهد

 

 

 

 باد وزیدن گرفت ...

 قطرات باران به صورتـم حمله ور شدند!

 اشکها غافلگیر شده بودند.

 چه زیبا بود جنگ اشک و باران.

 چه زیبا بود استقامت اشک   در مقابل هجوم لشگر باران ...!

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23  توسط حسن عبدالهی | 
 
کدهای خفن جاوا اسکریپت