![]() |
![]() |
|
| تقدیم به عاشقان |
|
به من نگوييد که ديگر اميدی نيست به من نگوييد که امروز پايانی بود برای همه چيز لحظه به لحظه زندگی برايم همچون مرگی شده گويی ديرگاهی ست که نفس هايم را به شماره نشسته ام شب هايم را با درد صبح شدن به سر می برم٬ای کاش هيچ وقت سپيده دم فرا نمی رسيد تمام حرف ها ٬نصيحت ها برايم در ذهن همچون نسيمی شده که در لحظه اثرپذير است به دنبال راهی برای فرارام٬فرار از دست اين آواهای هذيان وار در ميان انبوهی از کابوس ها به دنبال درمانی می گردم تا سپيده دم را نبينم چه دردناک است اينکه درد را حس کنی و ندانی آن درد چيست روزها قهقهه سرمی دهم و سپيده دم اشک رادر وجودم خفه می کنم خاطرات٬سخنان ٬حرف ها ٬همه و همه برايم همچون رويايی دوردست به نظر می رسد من به دنبال نشان از خودی که ديرزمانی ست آن را گم کرده ام می گردم گويی درمان را نابود ساخته اند زمان برايم تا کدامين لحظه درد را می کوبد؟ ************** |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم خرداد 1385ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با یک دل غمگین به جهان شادی نیست
تا یک ده ویران بود ابادی نیست تادر همه جهان یکی زندان هست در هیچ کجای عالم ازادی نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
سرنوشت |
| پیوندها |
|
کافی نت ترنج آوا مسافر سنسیز محراب دل اسماعیل کدهای خفن جاوا عشق دوستی صفاو... حس غریب یه عشق داریوش |
|
RSS
|